دوشنبه 17خرداد(اندر احوالات)
پسرکمان ده ماهگی خویش تمام کرده اند، بسیار شیرین و تو دل برو شده اند همی. کماکان تنبل می باشند و هر چند جدیداً در جا 360درجه می چرخند و دقیقاً از دیروز هم دنده عقب میروند.
از دیروز هم تا داخل روروکش قرار می گیرد با زبانش صدای ماشین در میاورد و بنده ازشان فیلمی هم گرفتیم من باب یادگاری.
الان هم تقریباً یه ماهی ست درگیر سفیدک های دهان پسرکمان میباشیم و دوباره روز شنبه بردمش دکتر و یه سری تجویز جدید. البته بماند که در بین راه حالم بد شد و تا دم مرگ رفتم . تا شب از دنیا فارغ بودم. در حالی که پسرک در آغوشم بود و مشغول تناول شیر بنده چیزی بودم در میان این دنیا و آن دنیا.گاهی وقت ها فکر می کنم ما زن ها موجودات عجیبی هستیم با توان های غیر قابل وصف...
دلمان می خواهد این روزها بگذرد... نمی دانم شاید ما انسان ها موجودات جالبی هستیم در حسرت گذشته و آرزوی فردا.در هر حال خدا همه گل های زندگی را برای باغبان هایش نگه دارد و گل های من نیز![]()
عکس پسرم در عید امسال قبل از رفتن به مهمانی شام خونه زندایی جون مینا


عکس های مسافرت شمال







دوشنبه 17خرداد(اندر احوالات) 


